ایا میشه از کسی تعهد گرفت که همیشه دوستت داشته باشه ؟ اصلا خودت میتونی تضمین بدی که تا اخر عمر یکجور و یک اندازه دوستش داشته باشی ؟ مطمئنی که ۵ سال.. ۱۰ سال ..یا شاید هم چند ماه دیگه یک انسان دیگه سر راه زندگیت ظاهر نمیشه که تمام هستی و وجودت رو بلرزونه ؟ طوری اعماق روحت رو لمس کنه که سر از پا نشناسی و حضورش بشه رنگ اصلی زندگیت ؟
حالا با ازدواج با هم باشید یا بدون ازدواج . بی منطقیه و چشم بستن به حقیقت اگه بهش بگم قول بده که هیچوقت نری.. قول بده که همیشه همینقدر عاشقم باشی . چطور میشه این تضمینها و تعهدات رو داد یا گرفت ؟ خیلیها رفتند تا در نهایت یاد بگیرم که هیچوقت دیگران را به خاطر رفتنشون سرزنش نکنم و هیچوقت ازشون انتظار نداشته باشم که همیشه بمونند . اما چطور میشه که تحمل کرد و نشکست وقتی که رابطه ای میشکنه ..اینرا هنوز نیاموخته ام .
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
واقعیت اینست که حوصله ی کسی را ندارم، از تکاپوی عاشقی افتاده ام حتا، احساسی است عجیب و یادآور چیزی در گذشته، مثل هربار که از جایی عبور می کنم، یکدفعه دله می شوم و بلافاصله آرام، انگار این چرخه باز تکرار شده و من مهیای چیزی تازه... همیشه وقتی مشت نرمش زیر چانه ات می نشیند که انتظارش را نداری، آماده نیستی و برایش له له نمی زنی... بهترین حس های مازوخیستی دنیا... این بازی تکراری تاریخ من است.
بله...واقعیت این است که:
آنقدر در مخاطرهایم . آنقدر کم دوستمان داشته اند آن خیلی سالها پیش ، که اگر حالا هزاران نفر آنگونه که ما دوست داریم ، بگویند که دوستمان دارند ، باز باورمان نمیشود .
گاهی وقتها دلم میخواهد عقربههای ساعت همانجا بمیرند و قیامت شود و همانطور که توی رختخوابم میخکوب شدهاَم بیایند و ببرند، بیاندازندَم توی آتش جهنم تا اِستِحاله شوم و فکرم بیشتر از همهجا بسوزد و تمام شوم و همهچیز تمام شود! و بعد دلم میخواهد قبل از آن بنشینم توی اِیوان ِکوچک خانه و کاپتانبلَک را به بازی دعوت کنم و در قمار دونفرهمان ببازم و …
مردها مثل نسیم، البته نه به آن لطافت، شاید مثل باد… می وزند بی آنکه تو بخواهی:
موهایت را پریشان میکنند، صورتت را سیلی می زنند و میروند باز هم بی آنکه تو بخواهی…
زن ها مَرد می زایَند، مَردها دَرد…
من نیز مثل همه ی خودشیفته ها
زندگی را در انزوا
و خطابه هایم را با مخاطبانِ محدود
به همنشینی با متملقانِ متوقع ترجیح میدهم !
حوّا که بغض کُند، حتّی خدا هم اگر سیب بیاوَرَد، چیزی بجز گریه آرامش نمیکند؛
سیب ها را قایم کنید، خبرهای امروز، همه شوم بودند! من حوّای پُر از بُغضَم !
لحظه ها مُفردَند،
نبایَد که با دیگرانِشان آلود؛
مُجردَند،
نَشایَد که در عبور تند کلام،
با یک زَوَّجتُ
به همخوابگی با دیگران مجبورشان کرد . . .


